تبليغاتX
" باسکوت حرف می زنم "

" باسکوت حرف می زنم "

می آید از بی سمت و بی سو , از یک دشت ناهموار ... مابی خبر , زندانی دیوار در دیوار در دیوار...

 

به نام خدا

*مهربان زندگیم سلام*

داریم بهش نزدیک می شیم ...

اتفاقی مهم...خبری مهم...

...

پیامبر خواست تا جهاز شتران را به روی هم بگذارد تا برای ۱۲۰۰۰نفر خطبه ای بخوانند...

حدود۴۵ دقیقه پیامبر صحبت کردند...

موضوع از چه قرار بود؟؟؟

چرا بعد از آن خطبه شاعر شعری سرود؟؟؟

چرا بعد خطبه برای آنهایی که حقیقت رو باور نکردندعذاب نازل شد؟؟؟

چراپیامبر از۱۲۰۰۰نفربیعت خواست؟؟؟(دموکراسی)

چرا پیامبر بعد از بیعت مردان از زنان در آن حج هم بیعت خواست؟؟؟

چرا آن واقعه بزرگ سه روز طول کشید؟؟؟؟ مگه خبر مهمی بود؟؟؟

چرا جبرئیل سه بار در راه مکه تا مدینه بر پیامبر نازل شد؟؟؟

چرا پیامبر از گفتن آن خبر تعلل می کرد ؟؟؟ آیا می دانست که بین آن جمع متقین کم هستند و منافقین زیاد؟؟؟

آن یازده نفر که بودند که پیامبر در آن خطبه از آنها نیز سخن به میان آورد؟؟؟

...

پی نوشت۱) عیدتون مبارک... مرتضی علی پشت و پناهتون... (تکه کلام مامانبزرگ خدا بیامرزم بود )...

پی نوشت۲)زود آپ کردم چون روز عید غدیر یه اتفاق مهم داره تو خونوادمون می افته از طرفی حیف بود روز عید من یه متن توی وبلاگم نذاشته باشم...

پی نوشت۳)هوا بس ناجوانمردانه سرد است... اما خوبه چون بارون میاد و کلی بنده بارون رو دوست دارم... البته بگذریم که کل عید قربان رو بارون اومد بعد تا فردا صبح هم ادامه داشت اما همینی که اومدم راهی مدرسه بشم (زیر باران ... توی جنگل های گیلان) بارون بند اومد... دوستم می گفت من حواسم بود پشت پنجره وایستادم داشت هنوز بارون میومد تا اومدم از پله ها پایین بارون قطع شده بود..درست سر ساعت ۷:۱۳دقیقه صبح یکشنبه...

پی نوشت۴) امروز رو جیم شدم و مدرسه نرفتم ... نشستم یه فصل از شیمی جان رو خوندم حالا هم دارم می رم فیزیک بخونم...

پی نوشت۵) من چایی رو دوست دارم...من ادبیات رو دوست دارم... من معلم فیزیکمون رو دوست دارم...من دختر عمه ام را دوست دارم...من نمره سه ریاضی ام را دوست دارم... من مخابرات را دوست دارم... من تهران را دوست دارم... من تانک را دوست دارم...همچنین بینهایت از گربه ها و مورچه ها خوشم می آید...

پی نوشت۶) دیروز مدیرمون گفت چیه بچه ها خودتون رو به چیزای بی ارزش مشغول می کنید ... یادتون باشه که جایی که فرشته ها نمی تونن برن اونجا پیامبر که نمونه کاملی از یک انسال بود وارد شد... ببینید جاتون چقدر بالاتر از همه چیز هست حالا شما هی گیر بده فلان آقایی فلان ماشینی داره فلان خانومی فلان کفشی داره...

پی نوشت۷)همین ... جانا کنکور داریم التماس دعا    کنکور آمد خوش آمد التماس دعا (اگه به جای جانا بگذارم حافظا کی می فهمه شعر مال منه یا حافظ؟؟؟

                                                 چشمهای کورمان به راهت نشسته ...زود بیا

خداقوت...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت11 قبل از ظهرتوسط maryam | |

به نام خدا

*مهربان زندگيم سلام*

 

چقدر سخته------- رشته هاي محبوب

 

 

چقدر سخته يه نمره بد گرفتن و به بابا نشون دادن

چقدر سخته پشت كنكور موندن و قبول نشدن

چقدر سخته يه شركت بزرگ داشتن و ورشكست شدن

چقدر سخته كسي كه عمري در حقش لطف كردي نامردي كنه

چقدر سخته ...

- چي؟؟؟

چقدر سخته بين دو نفر يكي رو انتخاب كردن...

الان من اين كارو كردم....

چه بد بود...

م.ح.ز.ش.آ. معذرت!!! كاري نتونستم بكنم خودت شاهد بودي...

م. ح. ز. ش. آ.:::

از اين كه ديگه نمي تونم ببينمت خيلي ناراحتم ... سعي كن بياي وبلاگم...

قايقي خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از اين خاك غريب

كه در آن دوستان اشك ريزانند

كه در آن دوستان دورند از هم

سنگ! خار چشم پنجره ست انگار

ودل آينه اي او را جرعه جرعه خون

ساز مي زنم از ني

دور خواهم شد...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

كنكور و دلمشغولي هاش خيلي خوبن. كلي برنامه داريم كلي كنكور آزمايشي
داريم كلي ... كلي درس خون شديم كلي درس ميخونيم )اين دوتا با هم فرقينگا

بعد ... اميدواريم جاي خوب قبول بشيم بعد كلي رتبه ها كه مياد قيافه هامون
ديدنيه ... من رشته هيچي شناسي قبول شدم .. دوستم رشته دندون مصنوعي

 سازي كيش به ترتيب ديگه يكي صابون سازي اردبيل... يكي دسته بيل سازي
سمرقند اون يكي هم خانه داري شوهر... حالا هستن رشته هاي پر طرفدار مثل

آدامس سازي تهران يا سيگار فروشي...(اينو همه جا مي تونيم خدمت رساني كنيم)
رشته هاي ديگه مي تونم دست فروشي- خونه نشيني- پشت كنكوري- مو مصنوعي سازي-

واز اين جمله شمرد كه كم نيستن...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عيدتون مبارك

التماس دعا

خدانگهدار

 

+نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت6 بعد از ظهرتوسط maryam | |

 

سلام به همگی...

مدتها می گفتیم آن مرد آمد٬آن مرد در زیر باران آمد ...
          حال می فهمیم تا آن مرد نیاید٬باران نمی بارد...

گل بالا رو هم تقدیم می کنم به اونایی که از وقتی اومدم اینجا شناختمشون از سید مجتبی که یه خبرنگار خوب کشورمون هست تا محمد جواد قمی الاصل که الان یه سال از سربازیش حتما گذشته تا طه که تازگیا فهمیدم دوماد شده و دم در محضر بهش پیام میدن که کارت معافیش رسیده اونوقت توی وبلاگش می نویسه نمی دونم زن آدم اینقدر پا قدمش خوبه که کارت پایان خدمتشو میارن یا کارت پایان خدمت اینقدر پا قدمش خوبه که ...خلاصه تا آقا روح الله که توی تمام مشکلاتم منو راهنمایی کردن و الان بازم تشویق می کنن که وبلاگ نویسی رو ترک نکنم (ممنون) تا آقا ابراهیم که از چه راه عجیب و غریبی فهمیدم ایشون روحانی هستن و بعد از اون رفتم وبلاگ داداششون و کلی پای کفشهای قرمز آقا مسلم خندیدم و یه جورایی کلی عبرت گرفتم ٬تا وبلاگ آقا جواد که اونجا کلا با خیلی چیزا آشنا شدم و با آبجی آذرماهی گلم دوست شدم (ممنون به خاطر تسلیت) و اونجا دوشاخه شد(فکر کنم...) گاما(آقا شهاب) و آقا معین ... آقا شهاب که شعر براشون همینطوری میاد...( من خیلی برام سوال بوده که چطوری شعر همینطوری میاد؟؟؟ اگه میاد برای ما چرا نمیاد؟؟؟) البته طرف دانشگاهی رو دیگه ازش خبر ندارم که خود آقا شهاب باید مفصلا توضیح بدن... آقا معین هم هرازگاهی به وبلاگشون سر می زدم (تا ۱۷فروردین) دیگه بانوی اردیبهشت و سیده آشنا رو اصلا نمی بینم دوستای خوب قرآنی من بودن... آقا ایلیا که اصلا هیچی من هی باهاش مخالفت می کردم یادش بخیر مثل این که وبلاگشو تعطیل کرده ... حیف یادمه می گفت خدایا عادت وبلاگ نویسی رو از سر ما مینداز... ایشون عاشق تهران بودن و من از تهران بدم میومد... کلا یاد آقا احسان هم بخیر که یه گلایول داشت با یه باغ بارون زده که همش غم گرفته بود و من تا اونجا می رفتم هی از خودم شعر در می کردم مثل آقا شهاب هی شعر میومد... دیگه سارا خانوم بود(ارغوان من) ایشون هم حافظ سه جز از قرآن بودن یادمه یه بار دلم خیلی پر بود رفتم وبلاگش هی غر زدم هی غر زدم بعد کلی استقبال کرد(خوشالینگا)... آخ آقا سجاد یادم رفت که یه بار قرار بود من ارواح بشم الان خودشون ارواح که نشدن هیچی اثری ازشون نیست... پشت سر مردم غیبت نکن دختر!!! ... با خودم بودم ... یه پست زدم در مورد غیبت (یادتونه؟؟؟) حالا بیا...

از همه اونایی که منو تحمل کردن چرت و پرت های منو خوندن تشکر می کنم (اونایی که نیستن جاشون خالی)  و یاد اون دوران بخیر که چقدر زور می زدیم تو وبلاگا اول بشیم ... کلا تابستون پارسال عجیب تابستونی بود تا کشید به امتحان تاریخ ترم اول و دیگه آبجی مهدیه به فریاد برس زدم جاده خاکی... (یادته؟؟؟) الان خودمم همون طوری شدم البته گفته تا دو هفته دیگه معلوم میشه ... آبجی مهدیه دیگه باید بگم دله که به دل راه داره... آبجی ولی دعا کن این دله اونطوری راه نداشته باشه گرنه نوار مغز و نخاع و بیا حالا پاهام... شایدم از شیرین عسله یا از همون دلیل (آقا محسن)...خلاصه حلال... 

منم بچه بدی هستمااااااااااااااااااااا مامانم میگه برو بخواب فردا کلاس داری .... داد مادراتونو در نیارید منم از امروز قول که نه ولی سعی بسیار می کنم ... آهان اینم بگم که به سلامتی یه جایی پاره وقت مشغول یه کاری شدم که برام دعا کنید توش موفق باشم (یه سال برنامه ریختم تا رسیدم بهش)...

۱۶ مرداد ۱۳۸۸

حالا از این اسامی اگه نگم ۵ تا٬ بیشترشون وبلاگاشونو تعطیل کردن...

خدایا ظهور آقا امام زمان رو نزدیک بفرما

تن سالم به همه عطا بفرما

سایه مامان و باباها رو از سر ما کم نکن

همه رو عاقبت بخیر کن

از کنکور هم نمی گم چون من که نفر اولم (از آخر)

خداقوت

التماس دعا

+نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت0 قبل از ظهرتوسط maryam | |