تبليغاتX
" باسکوت حرف می زنم "

" باسکوت حرف می زنم "

می آید از بی سمت و بی سو , از یک دشت ناهموار ... مابی خبر , زندانی دیوار در دیوار در دیوار...

 

سلام به همگی...

مدتها می گفتیم آن مرد آمد٬آن مرد در زیر باران آمد ...
          حال می فهمیم تا آن مرد نیاید٬باران نمی بارد...

گل بالا رو هم تقدیم می کنم به اونایی که از وقتی اومدم اینجا شناختمشون از سید مجتبی که یه خبرنگار خوب کشورمون هست تا محمد جواد قمی الاصل که الان یه سال از سربازیش حتما گذشته تا طه که تازگیا فهمیدم دوماد شده و دم در محضر بهش پیام میدن که کارت معافیش رسیده اونوقت توی وبلاگش می نویسه نمی دونم زن آدم اینقدر پا قدمش خوبه که کارت پایان خدمتشو میارن یا کارت پایان خدمت اینقدر پا قدمش خوبه که ...خلاصه تا آقا روح الله که توی تمام مشکلاتم منو راهنمایی کردن و الان بازم تشویق می کنن که وبلاگ نویسی رو ترک نکنم (ممنون) تا آقا ابراهیم که از چه راه عجیب و غریبی فهمیدم ایشون روحانی هستن و بعد از اون رفتم وبلاگ داداششون و کلی پای کفشهای قرمز آقا مسلم خندیدم و یه جورایی کلی عبرت گرفتم ٬تا وبلاگ آقا جواد که اونجا کلا با خیلی چیزا آشنا شدم و با آبجی آذرماهی گلم دوست شدم (ممنون به خاطر تسلیت) و اونجا دوشاخه شد(فکر کنم...) گاما(آقا شهاب) و آقا معین ... آقا شهاب که شعر براشون همینطوری میاد...( من خیلی برام سوال بوده که چطوری شعر همینطوری میاد؟؟؟ اگه میاد برای ما چرا نمیاد؟؟؟) البته طرف دانشگاهی رو دیگه ازش خبر ندارم که خود آقا شهاب باید مفصلا توضیح بدن... آقا معین هم هرازگاهی به وبلاگشون سر می زدم (تا ۱۷فروردین) دیگه بانوی اردیبهشت و سیده آشنا رو اصلا نمی بینم دوستای خوب قرآنی من بودن... آقا ایلیا که اصلا هیچی من هی باهاش مخالفت می کردم یادش بخیر مثل این که وبلاگشو تعطیل کرده ... حیف یادمه می گفت خدایا عادت وبلاگ نویسی رو از سر ما مینداز... ایشون عاشق تهران بودن و من از تهران بدم میومد... کلا یاد آقا احسان هم بخیر که یه گلایول داشت با یه باغ بارون زده که همش غم گرفته بود و من تا اونجا می رفتم هی از خودم شعر در می کردم مثل آقا شهاب هی شعر میومد... دیگه سارا خانوم بود(ارغوان من) ایشون هم حافظ سه جز از قرآن بودن یادمه یه بار دلم خیلی پر بود رفتم وبلاگش هی غر زدم هی غر زدم بعد کلی استقبال کرد(خوشالینگا)... آخ آقا سجاد یادم رفت که یه بار قرار بود من ارواح بشم الان خودشون ارواح که نشدن هیچی اثری ازشون نیست... پشت سر مردم غیبت نکن دختر!!! ... با خودم بودم ... یه پست زدم در مورد غیبت (یادتونه؟؟؟) حالا بیا...

از همه اونایی که منو تحمل کردن چرت و پرت های منو خوندن تشکر می کنم (اونایی که نیستن جاشون خالی)  و یاد اون دوران بخیر که چقدر زور می زدیم تو وبلاگا اول بشیم ... کلا تابستون پارسال عجیب تابستونی بود تا کشید به امتحان تاریخ ترم اول و دیگه آبجی مهدیه به فریاد برس زدم جاده خاکی... (یادته؟؟؟) الان خودمم همون طوری شدم البته گفته تا دو هفته دیگه معلوم میشه ... آبجی مهدیه دیگه باید بگم دله که به دل راه داره... آبجی ولی دعا کن این دله اونطوری راه نداشته باشه گرنه نوار مغز و نخاع و بیا حالا پاهام... شایدم از شیرین عسله یا از همون دلیل (آقا محسن)...خلاصه حلال... 

منم بچه بدی هستمااااااااااااااااااااا مامانم میگه برو بخواب فردا کلاس داری .... داد مادراتونو در نیارید منم از امروز قول که نه ولی سعی بسیار می کنم ... آهان اینم بگم که به سلامتی یه جایی پاره وقت مشغول یه کاری شدم که برام دعا کنید توش موفق باشم (یه سال برنامه ریختم تا رسیدم بهش)...

۱۶ مرداد ۱۳۸۸

حالا از این اسامی اگه نگم ۵ تا٬ بیشترشون وبلاگاشونو تعطیل کردن...

خدایا ظهور آقا امام زمان رو نزدیک بفرما

تن سالم به همه عطا بفرما

سایه مامان و باباها رو از سر ما کم نکن

همه رو عاقبت بخیر کن

از کنکور هم نمی گم چون من که نفر اولم (از آخر)

خداقوت

التماس دعا

+نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت0 قبل از ظهرتوسط maryam | |

 

هوالباقی

 

۹ روز هست که از نعمت داشتنش محرومیم...

 

ابوالفضل گفت خاله کجاست؟؟؟

گفتم رفت پیش خدا...

گفت چرا خاکش می کنید حالاخوب می شد ... اونجوری دستش له میشه ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت12 بعد از ظهرتوسط maryam | |

 

او هست که بر کارهای ما ناظر هست...

 

سلام به همگی...

چطورین؟؟؟...

 

بهار و نوروزتون مبارک اگر چه برای نورزو خیلی دیره ولی بهار که هنوز هست...

امیدوارم که هم سالتون خوب باشه هم حالتون اگه هم خدایی نکرده یکی از
اینا نبود خدا بهتون بده...

 

رزسفيدم خوشكله هااااااااا

 

از خصوصیات امسال اینه که من خیلی خوب شروعش کردم ... دوسه تا هم
خوش شانسی برام اومد... الحمدولله خوب بوده خدا کنه بهترم بشه...

ولی چند روز پیش اتفاقی برام افتاد که اصلا جالب نبود ... نمی دونم براتون جالبه یا نه
ولی اگه خواستید بخونید :::

با دوستام رفته بودم کوه های اطراف ... یکی از بچه ها حالش خوب نبود ولی میگفت
می خواد با ما بیاد ... دیگه همراهمون شد ... اولش که توی کوهپایه بودیم حالش
خوب بودولی توی ارتفاع چون بدنش ضعیف بود کم آورد هم از لحاظ نفس هم
از لحاظ توان و قدرت... کم کم که می رفتیم بالا بدتر میشد تا رسیدیم به قله...
چشتون روز بد نبینه دست و پاهاش که یخ کرد و شروع کرد به گریه و زاری که آخ
دستم آخ پام ... بعدم افتاد روی زمین و دیگه هیچی مثل چوب خشک شده کم هوش
شد... راهنمامون شروع به امداد رسانی کرد ... حالا همه بالای سرش جمع شده بودند 
 گریه می کردند و جیغ می زدند یه عده هم رفتند اونورتر داشتند تدارکات مراسم ختم
میدیدند... منم هی بهشون می گفتم بالای سرش نرن تا بتونه نفس بگیره ولی کو
گوش شنوا دیگه تا صد بار بهشون گفتم تا رفتند و منم نشستم کنار راهنما و شروع کردم
پاهای دوستمو بالا بردن تا خون برسه به مغزش( در ارتفاع با کاهش اکسیژن همراه میشیم
که باید با این کار خون رسانی رو تسریع کنیم تا هموگولوبین حاوی اکسیژن به بدن مصدوم
برسه)... حالا جالب اینه بیشتر اون دوستام از من بیشتر امداد بلد بودند من در حد چند
جلسه بیشتر نرفتم سر کلاسش ولی از اون کسی دلگیر شدم که قبل این ماجرا اونقدر
میگفت من رفتم اردوی شهرکرد حلال احمر من رفتم اردی فلان حلال احمر بعد نشسته بود
بالای سرش گریه می کرد و میگفت نیگا دستاش یخ کرده نیگا دستش کج شده  نیگا
دستش چوب شده نیگا... بعدم هی رنگش میپرید...
آقا یه خواهش من حقیر دارم  به خودم و شما و خونواده هاتون که اگه امداد بلد نستید
 و حالتون بد میشه بالای سر مصدوم حمله ور نشید  ... موقع تصادف های خیابونی نکشید
کنار ببینید حالا فلان کامیون چطوری با پرایدی تصادف کرده ... محوطه رو شلوغ نکنید باور
کنید نمی دونید چه ثوابی داره ...

از این که نمیتونم بیام به وبلاگ های همه سر بزنم معذرت میخوام ... انشا الله بیستم
امتحانات نهایی تموم میشه اونوقت با یه برنامه منظم آپ میکنم ... فعلا تا اون مدت شاید
زیاد به وبلاگ نیام ... امیدوارم با دعاهای شما و تلاش خودم و عنایت خداوند توی تحصیل
موفق بشم و فرد مفیدی برای کشورم بشم نه سر بار جامعه ام ...

برای همه کنکوری های امسال و سال دیگه هم دعا کنید...

دوستان خداقوت

 

+نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388ساعت8 بعد از ظهرتوسط maryam | |